تبليغاتX
شهر غریب

34- زندگی به مرگ

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو

گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد !!! زندگی دوباره گفت : من با

آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو

نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه

است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ،

سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل

بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و

دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

RSS