32- گریه’ آسمان
دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم یک دفعه چشمم به ستاره ای
افتاد که جوردیگری به من چشمک زد و احساس کردم مثل بقیه نیست
پس او را به خانه دلم با تمام وجود دعوت کردم و ستاره درخشید تمام
شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد پس از آن من هر روز آرزوی
رسیدن شب را می کردم ز عشق دیدن آن ستاره حتی روزهای من
هم رنگ شب گرفته بودن عاشق شب و متنفر از روز شده بودم
شبی که مثل هر شب برای دیدن ستاره بی قرار شده بودم هر چه
نشستم نیامد نیمه شب بود و همه ستاره ها بودن جز ستاره من
برای یک دم قلبم ایستاد از ترس آنکه او را از دست داده باشم
چشمهایم را بستم ناگهان صدای رعدو برق مرا به خود آورد
چشمهایم را باز کردم با دیدن گریه آسمان طاقت نیاوردم
بغض گلویم را فشرد فریاد زدم دلم شکست گریه کردم و شب
بعد دوباره رفتم ولی این بار هم نه از ستاره خبری بود نه از گریه
آسمان فهمیدم اشک آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود
برای همیشه آسمان که مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش
عادت کرد اما من هنوز که هنوز است شبها برای دیدن ستاره ام
همان ستاره بی معرفت زیر آسمان جلوی نگاه تمسخرآمیز ستارگان
دیگر به خود برای آمدنش امید می دهم و میدانم هیچگاه به رفتنش
عادت نمیکنم و نگاهم بعد از او به هیچ ستاره ای پیدا نمی شود.


