تبليغاتX
شهر غریب

21- ستاره گمشده

در امتداد شب به دنبال گمشده دل تنهایم،پرسه می زدم.ناگهان

چشمم به ستاره ای تنها در آسمان افتاد به او لبخند زدم برایم نور

افشانی کرد.حس غریبی داشتم الهی شکر دیگر تنها نیستم،چشم

بر زمین به راهم ادامه دادم به کوچه که رسیدم چشمم را به آسمان

دوختم،آه خدایا آسمان پر از ستاره است.دیگر از این تنهایی خسته ام.

الهی من که به هر ستاره ای نمی توانم لبخند بزنم.پس به کدامین

گناه باید در آتش این تنهایی سوخت؟؟؟

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

RSS