تبليغاتX
شهر غریب

20- باز می ترسم بگویی...

خواهش از من می کنی از عشق تو پروا کنم

 

من چگونه بی تو شب را راهی فردا کنم

 

آسمانم گم شده ، مردم نویدم داده اند

 

شاید آن را گوشه ی چشمان تو پیدا کنم

 

مردم شهرم مرا در عشق مجنون خوانده اند

 

من چگونه صحبت از مجنون بی لیلا کنم

 

ساحلم شو ، لحظه ای آرام گیرم ، تا به کی

 

قایق احساس خود حیران این دریا کنم

 

در میان خلوت دل یک شبی پایت گذار

 

تا به کی من عشق را بازیچه ی رؤیا کنم

 

این قلم جوهر ندارد پای این چند بیت را

 

چون تمام شعرهایم آخرش امضا کنم

 

ترک آن دنیا که کردم تا تو را آرم به دست

 

باز می ترسم بگویی ترک این دنیا کنم

 

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

RSS