12- دادگاه عشق
دورترين نقطه مغز شده بود . يعني فراموشي . قلب تقاضاي عفو عشق را
داشت . ولي همه اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع كرد به طرفداري از
عشق . آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي . اي
گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي . و شما پاها كه
هميشه آماده رفتن به سويش بوديد . حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه
اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند . تنها عقل و
قلب در جلسه ماندند . عقل گفت : ديدي قلب همه از عشق بيزارند . ولي
من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده . چرا هنوز از
او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود .
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند . و فقط
با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت
خواهم كرد حتي اگر نابود شوم



