تبليغاتX
شهر غریب

حافظه آب

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

لحظه کوتاه

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
                                                    
کی دل سنگ تو را آه به هم می ربزد؟

سنگ در برکه میندازمو می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

 عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
 
  گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

  آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست

  دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

  آه یک روز همین آه تو را می گیرد

  گاه یک کوه ز یک کاه به هم می ریزد

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

RSS