باید فراموشت کنم
باید فراموشت کنم،چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود،آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را،بیهوده تزئین می کنم
سخت است اما می شود، در نقش یک عاقل روم
نه شب دعایت می کنم، نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست،تابعد بهتر می شوم
فکری برای این دلِ تنهایِ غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صدبار تحسین می کنم
از جنب و جوش افتاده ام، دیگر نمی گویم بخود
وقتی عروسی می کند،آن می کنم،این می کنم
هرچه دعا کردم نشد،شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
نه اسب،نه باران، نه مرد...تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم
یا می برم یا باز هم،نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود،با رنج آذین می کنم
حالا نه تو مالِ منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست،درعشق گلچین می کنم
کم کم ز یادت می روم،این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش، صدبار تضمین می کنم

زندگی چه قیمتی دارد؟
زندگی روزهای ناخوشش را به سختی نشانم می دهد و من بیش از هرچیز به این فکر می کنم که در این روزهای ناخوش و روزهای ناخوش تری که رویدادهای عمومی و اجتماعی برایم رقم خواهند زد، چطور می توانم همچنان امیدوارانه به زندگی ادامه دهم؟
راضی نیستم، سعی می کنم راضی باشم، در جدالی شبانه روزی می کوشم به ابروان آویزان روزگار لبخند بزنم، مشکلات را از پیش رو بردارم و زندگی را از سر گیرم، اما گاهی باز زیستن آنقدر برایم سنگین است که وسوسه می شوم، خم شوم و بار سنگینش را به آرامی از بازوانم به زمین بیندازم. درست همین وقت هاست که فکر می کنم چطور می توانم همچنان امیدوارانه به زندگی ادامه دهم؟
نگرانم، نگران روزهای رفته و روزهایی که هنوز نیامده اند. نگران همه چیزهای خوبی که داریم از دستشان می دهیم و می دانم به دست آوردن دوباره شان، اگرنه غیرممکن که لااقل خیلی سخت خواهد بود. وقتی روی قول و قرارهای نوشته و نانوشته حساب باز می کنم و ختم ماجرا خط قرمزی است بر همه وعده ها و قول ها، بیشتر از هروقت نگران انسانیتی می شوم که در زادگاهم رنگ می بازد و به زودی شاهد بی رنگی اش خواهم بود، درست همین وقت هاست که فکر می کنم چطور می توانم همچنان امیدوارانه به زندگی ادامه دهم؟
خسته ام، از رنجی که همه می بریم و تلاش بی سرانجامی که برای بقا داریم. گریه ام می گیرد وقتی می بینم تنها به خاطر یک لقمه بیشتر حاضریم همه داشته هایمان را زیرپا بگذاریم و به همه چیز پشت پا بزنیم. وقتی به این سعی و کوشش حقیر نگاه می کنم، گریه می گیرد. درست همین وقت هاست که فکر می کنم چطور می توانم همچنان امیدوارانه به زندگی ادامه دهم؟
می ترسم وقتی فکر می کنم مهاجرت را تنها راه رسیدن به رضایت یافته ام، می ترسم از روزهایی که می آیند و ما بی آنکه چیزی به دست آوریم همه داشته هایمان را یک جا برای ادامه یافتن حیات، از دست داده ایم. درست همین وقت هاست که فکر می کنم ادامه زندگی چه قیمتی دارد؟؟؟؟؟



