دلم گرفته است
دلم گرفته است از تمام دنیا و محتویاش، چقدر هوا سنگین است و چقدر نفس کشیدن سخت تر...
گویا آسمان دیگر مرا نمیشناسد، درختان و چمنها دیگر دوستم ندارند.
ماه را بگو که دیگر تنهاییم را با تنهاییش شریک نمیشود و ستارگانش مانند گذشته با سوسویشان دلم را نوازش نمیکنند.
گمان میکنم از قبل هم تنهاتر شدهام چیزهای بسیاری برقلبم سنگینی میکنند و از سنگینی آنها شبها چشمهایم آرامش نمییابند و ذهنم با سوالهای بی پاسخ حتی لحظهای مرا راحت نمیگذارد.
دلم حلقهای از آتش میخواهد به مساحت دایرهای به شعاع تنهاییم و به مرکزیت درونم با شعلههای به ارتفاع بلندترین درختان تا هیچ کس قادر به دیدن مرکزیت آن نباشد و جرات داخل شدن نیابد و تنها من باشم و شعلههای سر به فلک کشیده و دایرهای که تمام وجودم را در برگرفته و از آن من من من است به دور از هر ذهنت و فکر و آشفتگی ...


