كتاب گذشته ام
خوابیده بودم
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم
را برگ به برگ مرور كردم.به هر روزی كه نگاه می كردم،در كنارش
دو جفت جای پا بود.یكی مال من و یكی مال خدا.جلوتر می رفتم و
روزهای سپری شده ام را می دیدم.خاطرات خوب،خاطرات بد،زیباییها،
لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم.
اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت جای پا است.نگاه كردم،
همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند.روزهایی همراه با تلخی ها،
ترس ها،درد ها،بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم:روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها
نمیگذاری.هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد
پذیرفتم كه زندگی كنم.چگونه،چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی
توانستی مرا با رنج ها،مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی؟چگونه؟
حالا میخوام حرف بزنم میخوام داد بزنم همه بدونن که من چقدر بدبختم
خدا من دیگه از تو هم بدم میاد از همه بدم میاد ازخودمم بدم میاد از
زندگی از این دنیا حالم داره بهم میخوره دیگه نمیخوام باشم خدا خودت
میدونی من چه آدمی بودم همیشه ازت ممنون بودم ولی دیگه نمیخوام
باشم چون تو همه آروزهام رو از من گرفتی همه امیدم رو از من گرفتی
منو بدبخت کردی خدا تو وقتی از من بدت میاد چرا منو آفریدی چرا منو
زنده گذاشتی برای چی میخواستی بدبختی منو ببینی آفرین همه
دیدین خودت هم دیدی من چه دارم میکشم دیگه هیچی نمیخوام
میخوام بشم یه آدمی که همه ازش بدشون میاد میخوام بشم یه
کثافت یه اشغال یه نامرد دیگه نمی خوام آدم باشم میخوام هر کسی
منو می بینه بگه وای این کثافت اومد میخوام همه حالشون از من
بهم بخوره.اما افسوس این کار رو هم ...


