تبليغاتX
شهر غریب

اما افسوس

دلم نمی خواد دستهایم را در دستهای سرد غم بگذارم و زندگی کنم.

دلم نمی خواد دستهای سردم را رد دستهای غم بگذارم وگریه کنم.

دستهای من و غم هر دو سرد است و من با گرفتن دستهای غم

دستهایم یخ میزنند.

از غصه از تنهایی یخ میزنند.راهی ندارم باید دستان غم را بگیرم

وقتی محبتی نیست.

امید به زندگی ام با گرفتن دستهای سرد غم از بین میرود.

دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم تا یخ های دستم

از گرمای محبت آب شوند.

میخواهم با گرفتن دستهای محبت گریه کنم اما اینبار گریه شوق.

اما هیچ دستی از سوی محبت بر روی من دراز نمی شود.

غم با تنهایی با غصه با درد آمده به سراغ من.

به استقبال کدامیک باید رفت؟

دستان سرد کدامیک را باید گرفت وقتی راهی به جز این نباشد؟

غم که به زندگی بیاید دیگر رفتنی نیست.

تنها محبت است که میتواند این یخ را آب و غم را از زندگی محو کند.

اما افسوس که محبتی نیست.

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

RSS