ایستگاه زندگی
میان شعرهای خود همیشه آه میکشم
تمام غصه های من غم نگفته های توست
و آن سکوت تلخ که نهفته در نگاه توست
همیشه چشمهای تو چقدر داد می زند
و این دل غریب را چه ساده دار می زند
من از میان خنده ام که یک نقاب بیش نیست
به پاسخی رضا دهم،بگو که جرم عشق چیست
یکی چه خوب داد زد،چه زود دیر می شود
بیا که تا نرفته ام،دلم هنوز می زند
به یاد خاطراتمان که رفته از خیال تو
عجیب قصه ای شده غم من و نگاه تو
عجیب خسته ام از این وجودهای پر ریا
عجیب دل بریده ام زمردمان بی وفا
در ایستگاه زندگی به آخرش رسیده ام
در این هزار ره،چه رنج ها کشیده ام
رسیده ام به انتها بیا که دیر می شود
دلم ز پستی جهان دوباره سیر می شود
دیوانه ای از قفس خواهد پرید
میشه.ای کاش که دامنت ساحل امنی برای مهار طوفان پریشانیم بود،
ولی انگار نه…اگر هم می شد بخوابم بیایی ، قول می دادم تمام عمر
بخوابم؛ ولی انگار نه ، تا دیوانگیم چیزی نمونده.
شاید دیگر
بــا رفتنت تمــام لالـــه هـــا را ازآسمــــان دلـگیــــر کـــــــــــــردی
نـدانستی بــا غــــم نـمــانــدنت از بـــغـض سیـــراب شــدنــــــــــد
رفـتـی ولــی رد نگـــاهت را بـــر چشمـانــم جــا گـــــــذاشتـــــــی
امـا نمیگـریــم تــا مبــادا رد نـگـاهت را سیـل اشکـم ویـران کـنــــــد
تمام آرزوهایم میان دستان تو شکست اما شکستن من از این بود که
تــکه تــکه ی آرزوهـایـم را در آسمــان بــی وفـایــی رهـا کــــــــردی
شــایــــــد دیـگــــــر چـشـــم انـتـــظـار بــــاران نـمـــــانــــــــــــــــم
چـون کـویـر نبـودنت را دریـایـی از بـاران هــم نمنـاک نـخواهــد کــــــرد
تو روزی خواهی آمد
همراه با ریزش اولین قطرات باران سوار بر بال نرم آرزوها پس از تایید
اولین اشعه آفتاب و با خود دنیایی را خواهی آورد و خاطراتی را زنده
خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند.از سفری
خواهی آمد که سر آغازش ماجرای عشق بیگانه دیگر بود و فصل
آخرش کوله باری از حسرت و پشیمانی.روزی که من دیگر هیچ چیز
را به خاطر نخواهم آورد.روزی که دیگر نه چشمانم برقی خواهد
داشت و نه در قلبم رده پایی از عشق.روزی که دیگر خیلی دیر
خواهد شد.
خاطرات رفته
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنید
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنید




