خسته ام
خسته ام ،از زمانه خسته ام
از صدای گریه های بی بهانه خسته ام
خسته ام،از عبور لحظه ها خسته ام
لحظه های بی تپش،بی ترانه خسته ام
خسته ام،از فراق و انتظار
از سکوت هر شب کنج خانه خسته
سرقفلی تمام غم ها
سرقفلی تمام غم ها می شدم.دلم برای تو خیلی تنگ است اما
وجودت از وجودم خیلی دور است.خیلی ساده،نگاهم را فراموش
کردی و من خیلی سخت،تو را به خدا سپردم.یادت هست
روزهایی که از همه چیز می گفتیم به غیر از جدایی؟ولی امروز
از همه چیزمیگوییم به غیر از پیوستن.چقدر این زندگی نفرت آور
است و شاید وجود تو مرحم تمام دردهای من میشد.ولی حیف
تو خود دردی شدی افزون به تمام دردهایم.من دیگر وجود تو را
در هاله ای از ابهام نمیخواهم.مسافر رویاهای من برو شاید جای
دیگری مرحمی پیدا کنی ولی من می مانم.می مانم تا به تمام
کسانی که از عشق میگویندثابت کنم عشق یعنی احساس و
احساس یعنی بیچارگی و من پشت میکنم به احساس و گل
خوش بوی عقل را،برای همیشه در دستهایم نگه میدارم تا شاید
روزی که تو آمدی به تو بگویم دیگر من هم عاقلم نه عاشق
اشک من
تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک
پشت یک خاطره ی سرد وتهی
با دلی سنگ رهایم کردی
و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده ی من
رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی
اشک من بدرقه ی راهت باد
خدا را خوش نمی آید
مرا اینگونه آزردن ، خدا را خوش نمی آید
مرا از غم رهایم کن ، جوابی ده مرا یارا
که اینسان بودن و مردن ، خدا را خوش نمی آید
بگو جانا گناهم چیست ، که اینگونه سزاوارم؟
که هر شب خون دل خوردن ، خدا را خوش نمی آید
دلی پر درد و آه دارم ، غرور من بها دارد
که آن را زیر پا بردن ، خدا را خوش نمی آید
قاصدک خیال
تا تنها ميشم قاصدک خيالمو ميفرستم به گذشته
نميدونم چرا چشمام دوست دارن گريه کنن
بغضم تو گلوم ميشکنه نميدونم چرا زمان
اين همه سري ميره اخه مگه اينده چي داره
که اين همه عجله ميکنه که بهش برسه
همه کاغذ سرنوشتم ورق خورد. اما نتوستم
يه برگشو قشنگ بنويسم بدون خط خوردگي
از همون کوچکي هم نا مرتب بودم دفتر مشقم
پر از خط خوردگي بود
تا ابد دلدارشم
روز و شب من چه کرده ، می دونست زندگیم بی نور چشماش
سرده ، می دونست دلم پر از درده ولی رفت . کسی که می دونه
چشم انتظارشم ، کسی که می دونه بی قرارشم ، کسی که
می دونه تا ابد دلدارشم ولی بر نمی گرده . نمی دونستم که یه
روز میره ازم جدا می شه ، نمی دونستم که میره یار غریبه ها
می شه .
قصه به پایان رسید
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی
بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل
سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو
به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که
سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که
بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که
از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد
و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده
فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
با تو بدرود
ناله ام در سینه ام فریاد شد
عشق جاوید من اینک رفته است
گویی او افسانه بود از یاد رفت
هجر او افسرده میسازد مرا
یاد او آزرده میسازد مرا
هر مکان و هر زمان او با من است
گر بمیرد خاطراتش زنده میسازد مرا
زندگی با عشق من بیگانه است
زندگی را با من او آغاز کرد
چند صباحی چون گذشت روزی رسید
ترک من کرد عشق من پرواز کرد
ای خدا ای ایزد یکتای من
خالق من خالق دنیای من
همتی کن زندگی را از من تنها بگیر
تا بمیرد عشق من افسانه تنهای من
با تو بدرود زندگی.....پیمانه ها
با تو بدرود دوست ها.....بیگانه ها
با تو بدرود حیله ها.....نیرنگ ها
با تو بدرود عشق ها.....افسانه ها

مهم این است که من ...
به گور خیالهای محال خواهم برد،اما دیگر به بیقراریه این دل وامانده،و دل
دله دیدارت مدیون نیستم،من همه ی این سالها آمدم واز همه سراغ
سادگیت را گرفتم،اما دیگر تو نبودی،تو انگار همراه آن خنده ی آخرین برای
همیشه رفتی به جایی که دیگر دست خیال و خوابم حتی به گرد
نگاه هایت نرسید،مهم نیست که دلت به هوای دیگری می تپد , مهم این
است که من تنهایم،آنهم فقط به خاطر تو... .


