لالایی حیات
چرا لالایی حیات را در گوش چشمانم زمزمه کردی.بگو تا بهانه ی
خاکستری بودنم را دیگر در لابه لای گل های اقاقی جست و جو نکنم.
خدایا بگو به جرم کدام نفس عشق را از در کلبه ی دل اینگونه بی پروا
راندی؟به کدامین گناه چشمان بی پناهم را بی پناه تر کردی؟من آمدم
از دنیای تاریکی ها به دنیای بزرگ آدمهای رنگارنگ.مگر وقتی دستانم را
از دستان فرشته هایت جدا کردی قول ندادی که دلم همواره عاشق
می ماند پس چه شد؟من به تو ایمان آوردم به تو و حرفهای آسمانیت
حالا بگو بدون رویاهای شیرین چگونه بر بوم دل محبت را نقاشی کنم؟
خدایا خالق قلب پاک شب بوها برایت از اعماق شب سیبی سرخ هدیه
می آورم شاید اشکی که بر روی گونه هایم خشکیده است با دم مهربان
تو بر دستان یار بی قرار جای گیرد و دل فراموش نکند که عشق همواره
هست اما گاهی در رویا جا خوش می کند .
دل ساده من
گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی
رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب
که بعد اون چی می کشه از این همه درد و فریب
رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه
از این همه درد و فریب هر چی بگم بازم کمه
رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم
با یک بغل شعر و غزل که گم شده تو زندگیم
رفت و کتاب عشقمون زیر غبار روزگار
از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بیقرار
رفت و کبوترای عشق براش بهونه می گیرن
گلای باغ زندگیم از غم هجرش می میرن
رفت و نگفت که کی می یاد؛ نگفت به یادم می مونه
اما دل ساده من باز اونو عاشق می دونه

قصه تلخ سرنوشت
وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید
رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید
با قلم خوشبختیها
با جوهر طلایی رنگ
رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت
وقتی که نوبتم رسید
مرغک بخت من پرید
قلم نوک طلا شکست
جوهر فقط سیاهی زد
وقتی خدا اینجوری دید
از مرغ غم یه پر کشید
با قلم بدبختیها
با جوهر سیاهیها
رو پیشونی اون نوشت :
قصه تلخ سرنوشت
شهر من
شهر من یک شهر پر درد و بلاست
شهر من از عالم و آدم جداست
شهر من این زرق و برق و رنگ نیست
شهر من در همجواری خداست
شهر من شهریست پر رنج و فغان
شهر من شهری پر از ویرانه هاست
شهر من ویرانه شد از دوریت
شهر من در حال تخریب و فناست
شهر من نام تو دارد بر درش
نام تو بر در نباشد پس که راست ؟
شهر من شهر وفاداری به توست
نیست تنها مال من آن مال ماست
پس تو هم باید به شهر آیی سریع
شهر عشق ما به نزد کبریاست
گر بگویی آری و همره شوی
شهر قلبم پایتخت شهرهاست
پس بیا بیرون شویم از آدمی
شهر ما از عالم و آدم جداست ...


