تبليغاتX
شهر غریب

42- عشق واقعی

اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش،

چون ارزشي نداره،چون کار دل دوست داشتنه،مثل کار چشم که ديدنه،

اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي،اگه عقلت عاشق شد،

بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

41- قطره های بی کسی

ديــــروز...

باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...

و اما امــروز...

باز باران بي ترانه... باز باران... با تمام بي کسي هاي شبانه...

 

مي خورد بر مرد تنها... مي چکد بر فرش خانه...

 

باز مي آيد صداي چک چک غم... باز ماتم ...

 

من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده...

 

نمي دانم... نمي فهمم... کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...

 

نمي فهمم , چرا مردم نمي فهمند ، که آن کودک...

 

که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...

 

کجاي ذلتش زيباست؟

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

40- جدایی

درخونه ی دلمو بستمو یه قفل بزرگ به درش بستم دیگه حاضر نبودم

یه لحظه تو خونه ی دلم رات بدم همه ی اسباب و اثاثیه های عشقمونو

بسته بندی کردم تا دیگه حتی فکرتم به دلم نیاد ازت متنفر شده آخه

من ، تو جدایــــــــــــــــــــی

وقتی فکرشو می کنم که چه حماقتی کردم دلم به حال خودم می سوزه

دوست دارم تک تک گلایی رو که تو باغچه ی نگاه من

کاشتی همه رو از ریشه بکنم تا دیگه دل ناپاکت به دلم ریشه نکنه

دوست دارم آینه ی عشقمونو خورد کنم تا دیگه اون لحظه هایی

رو که کنارم می ایستادی و ناز چشمامو می کشیدی یادم نیاد

دوست دارم پاک کن بردارمو تموم دوستت دارم هاتو از ذهنم پاک کنم

دوست دارم ساعت دیواری لحظه هامونو از جا بکنم

تا دیگه یادم نیاد که با ثانیه هاش همراهی می کردم تا تو بیای

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

39- یه مهر باطل

خاطره های لعنتی چرا ولم نمی کنید

  مثل شناسنامه شدم که باطلم نمی کنید

یه مهر باطل بزنید رو این شناسنامه برم

  برای این یه دونه مهر یه عمره که منتظرم

من از صدای نفسام دیگه دارم خسته می شم

  فقط یه پرونده بودم که تا ابد بسته می شم

خاطره های لعنتی ولم کنین دارم میرم

  شماها زندگی کنین من دیگه باید بمیرم

اگه کسی سراغمو از شماها گرفت بگین

  اون مثل زنده ها نبود یه مرده بود فقط همین

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

38- ترکم کنید

 ای لحظه ها من از شما سرخورده ام ، ترکم کنید

ای روز و شب من ادمی دل مرده ام ، ترکم کنید

من تا گلو در حسرتم ، افسرده ام ، ترکم کنید

از وحشت فردای خود ازرده ام ، ترکم کنید

ای اشک گرم ، ارام بریز بر گونه بیمار من

لذت ببر ای غــــــــم ، تو هم از این همه ازار من

در لحظه بیداد غم ، کی میشود غمخوار من ؟

ای زندگی من خسته ام !

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

37- شبا گریه چیدم

کجا بــودي وقتي برات شکستـم

 يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد

داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات

شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم

عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم

هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم

نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت

 خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد

  امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم

سوختم و از غمت خاکستر شدم

خنده واسه هميشه از لبـام رفت

رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

36- اولین اشک

ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه

 کسی جاری میشود و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی

می سپارد چه کسی خواهد بود

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

35- تخته سنگ

                          روي تخته سنگي نوشته بود:

 

اگر جواني عاشق شد چه كند؟

 

من هم زير آن نوشتم : بايد صبر كند.

 

براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم

 

زير نوشته من كسي نوشته بود :

 

اگر صبر نداشته باشد چه كند؟

 

من هم با بي حوصلگي نوشتم :

 

بميرد بهتر است.

 

براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم ،

 

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد

 

اما...

Image and video hosting by TinyPic

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

34- زندگی به مرگ

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو

گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد !!! زندگی دوباره گفت : من با

آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو

نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه

است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ،

سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل

بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و

دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

33- در کلاس عاشقی

  هيچکس با من در اين دنيا نبود 

هيچکس مانند من تنها نبود

هيچکس دردي ز دردم بر نداشت

بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت

هيچکس فکر مرا باور نکرد

خطي از شعري مرا از بر نکرد

هيچکس معناي آزادي نگفت

در وجودم رد پايش را نجست

هيچکس آن يار دلخواهم نشد

هيچکس دمساز و همراهم نشد

هيچکس جز من چنين مجنون نبود

در کلاس عاشقي دلخون نبود

 

Image and video hosting by TinyPic
!! نوشته شده توسط strani citta | | •

32- گریه’ آسمان

شبی که بغض عشق تمام وجودم را می فشرد و از بی همدمی

دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم یک دفعه چشمم به ستاره ای

افتاد که جوردیگری به من چشمک زد و احساس کردم مثل بقیه نیست

پس او را به خانه دلم با تمام وجود دعوت کردم و ستاره درخشید تمام

شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد پس از آن من هر روز آرزوی

رسیدن شب را می کردم ز عشق دیدن آن ستاره حتی روزهای من

هم رنگ شب گرفته بودن عاشق شب و متنفر از روز شده بودم

شبی که مثل هر شب برای دیدن ستاره بی قرار شده بودم هر چه

نشستم نیامد نیمه شب بود و همه ستاره ها بودن جز ستاره من

برای یک دم قلبم ایستاد از ترس آنکه او را از دست داده باشم

چشمهایم را بستم ناگهان صدای رعدو برق مرا به خود آورد

چشمهایم را باز کردم با دیدن گریه آسمان طاقت نیاوردم

بغض گلویم را فشرد فریاد زدم دلم شکست گریه کردم و شب

بعد دوباره رفتم ولی این بار هم نه از ستاره خبری بود نه از گریه

آسمان فهمیدم اشک آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود

برای همیشه آسمان که مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش

عادت کرد اما من هنوز که هنوز است شبها برای دیدن ستاره ام

همان ستاره بی معرفت زیر آسمان جلوی نگاه تمسخرآمیز ستارگان

دیگر به خود برای آمدنش امید می دهم و میدانم هیچگاه به رفتنش

عادت نمیکنم و نگاهم بعد از او به هیچ ستاره ای پیدا نمی شود.

 

Image and video hosting by TinyPic
!! نوشته شده توسط strani citta | | •

31- ابری تیره دل

نمی دانم افسانه گو زمان در گوش من چه قصه ایی می گوید ابری

تیره دل رگبار وحشت را در آسمان من می باراند ومن دل خسته

و تنها پرنده شادمانی را در میان غبار سواران غم گم کرده ام آینه

های سفید خوشبختی با سنگ پریشانی شکسته شده اند بر این

ویرانه ماتم برهنه پا ماندم و با قانون زمان ناسازگار شدم و مجال

آرمیدن و آساییدن را از خود راندم نمی دانم به کجا باید بگریزم؟

 
!! نوشته شده توسط strani citta | | •

30- دوری را دوست دارم

دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب

مي‌شوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در

مي‌گشايي و صدايم مي‌کني،دلم مثل يک کهکشان

وسيع مي‌شود.شب را بخاطر تو دوست دارم که تا

تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم.کسي که

عاشق باشد مي‌داند که تمام طعم عشق به

دلشوره‌هاي شبانه است.دوست دارم هميشه شبها

تو را کم داشته باشم،تا وقتي چشم بر روي هم

مي‌گذارم خوابت را ببينم و چشم که باز مي‌کنم در

صبحي دوباره تو را به نظاره بنشينم.سفر را بخاطر

حس قشنگ خاطره دوست دارم. وقتي نيستي

و لحظه‌هايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب

عکست،با خاطراتت زندگي مي‌کنم.اين انتظار

بازگشت،تمام لذت زندگي من است.سفر را بخاطر

بازگشت دوباره تو دوست دارم. شب را بخاطر صبح با

تو بودن و دوري را بخاطر آغاز دوباره مهرباني.اينطور

است که همه چيز - حتي تلخيها- هم بخاطر تو قشنگ

و دوست داشتني است.

 

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

29- شقایق،گل عاشق

                   شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما !!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

وحالامن تمام هست اوبودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می دادو بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

28- نفرین به من نفرین به تو

غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره

آخر خط زندگی این نفسای آخره

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم

این آخر راهه دیگه باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم

سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی

گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم

در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم

با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم

نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت

به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو

نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت

به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

27- عمق وجود

آن روز که رفتی من گریه کردم هر چند نتوانستم قطره اشکی

بدرقه راهت کنم امادر دل اشک ریختم.

تو رفتی ومن سکوت را به فریادی بدل کردم واحساس دوست داشتن را

به عمق وجودم رساندم که تا ابد چشمان قهوایت درآن جای گیرد.

تو رفتی ومن بهانه تمام دلتنگی هایم را در لحظه های با تو بودن خلاصه

کردم و از عشق تو در دلم معبدی ساختم که در آن هر لحظه به عبادت

عشق تو بپردازم

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

26- انتقام

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و

ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته

باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو

بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه

هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد

ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه

دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه

آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني

كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با

يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما

ميشکنه

www.hamtaraneh.com

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

25- تنها تویی در خاطرم

        با من بمان ای همصدا ، تا آخره اسم سفر

       از جاده های پر خطر ، این خسته را با خود ببر

       با من بخوان ای همنوا ، شعر سپید عاشقی

       این واژه را با هر زبان ، تنها توئی که لایقی

       من صد بیابان عاشقم ، دریای عشقم را ببین

       از آسمان قلب من ، گلهای حسرت را بچین

                 در کوچه های عاشقی ، من عابری دلخسته ام

                از من گذشتم با دلم ، چون بر دلت دل بسته ام

                در فصل سرد عاشقی ، من گرم پندار توام

                در وصف عشقت مانده ام ، حالا پی شعری نوام

                در شهر بی سامان شب، با یاد تو من شاعرم

                از قصه های شهر شب ، تنها توئی در خاطرم ...
                  samin

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

24- غرور نذاشت بهت بگم

  غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم

اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودم تو خیال من بودی

کاش که میون من و تو تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور اب دیوونته

تقصیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دو تا غرورو می گذاشت زیر پا

اروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز با خبر او غصه پیاده نیست

توی مسیر عاشقی باید هوای دل داشت

حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو می دونم

ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم

کاش توی دنیا هیچ کس قربونی غرور نشه

راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

23- 2روز دنیا

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند،مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد.روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

22- یک کتاب سوخته

یک کتاب سوخته رو کی می تونه بخونه

با کسی که زنده نیست کی می تونه بمونه

کی می تونه خونه شو روی دریا بسازه

کی می تونه غیر تو به سراب دل ببازه

ای سپرده دل به هیچ ای به دنـبال سـراب

ای تو ساده تر از اب مثل بچه ای تو خواب

من یه روز دوست داشتنو مثل تو بلد بودم

خوب بودم با خوبیا با بدی ها بد بودم

حالا اما واسه تو یه بت پوشالی ام

تو پر از عاطفه ای اما من تو خالی ام

تو وجودم هیچی نیست برهوته برهوت

عمرتو هدرنده توی این کویر لوت

من که فردا ندارم تو به فکر فردا باش

کم کم عادت می کنی با زمین و ادماش

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

RSS