تبليغاتX
شهر غریب

18- بازیچه

وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت : من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم . گفتم : تو کیستی ؟ گفت :من غمم . پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم . اما الان که فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

17- فریاد وفا

می رسد روزی که فرياد وفا را سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از برکنی

می رسد روزی که تنها ماند از من يادگار

نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

 

!! نوشته شده توسط strani citta | | •

RSS