114- حافظه آب
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتیام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم ز خدا«عقل» طلب میکردم
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت
نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟!
113- لحظه کوتاه
کی دل سنگ تو را آه به هم می ربزد؟
سنگ در برکه میندازمو می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه ز یک کاه به هم می ریزد
112- گفتن و نگفتن ...
اینکه ساعت ها با خودت کلنجار بروی و هی واژه خط خطی کنی و
آخرش هم نفهمی این حرف ها را باید بنویسی یا بگذاری توی دلت
بگندند .
حرف هایی که می دانی ماندنش خودت را عذاب می دهد و گفتنش
شاید دیگران را … همان دیگرانی که دوستشان داری و نمی خواهی
با دیدن غم ها و نگرانی ها و تردید هایت ، ناراحتشان کنی … شاید برای
شما هم پیش آمده باشد . ماندن توی دوراهی گفتن و نگفتن … نوشتن
و ننوشتن … سخت است … گاهی انتهای تمام مسیرهای ذهنم به
بن بست می رسد . جایی خواندم که نوشته بود:« در بن بست هم راه
آسمان باز است … پرواز کردن را بیاموز » … به پرواز فکر می کنم …
پروازی به بلندای خیال …


