|
به نام خداي دلهاي عاشق...
دلم مي خواست چشمامو باز مي كردم و مي ديدم همه چيز به خواب بوده
بر مي گشتم به قديما...
اونروزا كه بزرگترين آرزوم اين بود كه بتونم بنداي كفشمو خودم ببندم
يادش به خير چقدر خوب بود...
اون روزا همه چي سر جاي خودش بود
اون روزا دلتنگي برام معناي وسيعي نداشت فقط گهگاهي دلتنگ اسباب بازیم مي شدم
اما حالا دلم تنگ شده...
ديگه حتي دلم براي خودم هم تنگ شده...
براي اون روزايي كه بزرگترين غم زندگيم پرپر شدن گل هاي گلدون كوچيكم بود و
گريه هام از سر بيكاري...
براي اون روزايي كه همه چيز و همه كس در نظرم زيبا و قشنگ بود...
براي اون روزايي كه در پي بازي هاي كودكانه اين طرف و آن طرف مي دويدم...
براي اون روزايي كه...
براي اون روزايي كه عاشق نبودم....
ديگه مي خوام دنبال هيج بهونه اي براي دلتنگي نباشم....
مي خوام ديگه دلم براي هيج كس تنگ نشه...
حتي براي تو عزيز...
بعيد مي دونم اما...
اينطوري شايد بتونم كمي آروم بشم...
|