باغچه نو مبارک

سخت دلتنگم
هواي دلم را نداند حال عجيبي دارم.دلهاي آدمها عجيب و لحظه ها مبهم
است.دلم ميخواهد بخوانم دلم ميخواهد بنويسم دلم ميخواهد گريه كنم
اما مانده ام مبهم به دنبال دليل مي گردم دليلهاي بي انتهاي ذهنم را
گم كردم.من كه هستم؟ حس عجيبي ست و حالي دگرگون دارم.قلم با
دلم ياري نمي كند.مي خواهم بنويسم آنچه ميخواهم اما نميدانم چه؟
نميدانم چرا؟بي دليل شاد مي شوم بي دليل گريه ميكنم و بي دليل به
خودم به زندگي ميخندم.ميخواهم محك بزنم اراده ي درونم را وقتي
حادثه اي كوچك گلبرگ خيالم را قلقك ميدهد انرژي زيستنم دو چندان
ميشود و آنگاه كه غمي سنگين را يادآوري ميكنم باز ميخندم به
سادگي دلم دلي كه پرواز را بهانه زيستن نهاد اين روزها من چه
ميگويم؟كسي چه ميداند كه چه خواهد شد؟كسي از يك ثانيه ديگر
خود چه خبر دارد؟اين روزها من هم عجيب شده ام! اين روزها زندگي
هم عجيب شده است.زندگي را نميخواهم اما باز ميمانم باز ميخواهم
و باز ميخوانم اين روزها رسم دنيا و رسم روزگار را شناخته ام.اين روزها
به زندگي دل نمي بندم سخت دلتنگم ولي باز ميخندم

به انتظارت نشسته ام


